سه شنبه چهارم آذر 1393
ن : به قلم آوا

اوتنها

این شعررابه سه گونه می توان نوشت 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیرموهایت است 

 

 

----- 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته  

راه که می روی

اودرگیرموهایت است  

-------- 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیر ودارموهایت است 




یکشنبه دوم آذر 1393
ن : به قلم آوا

وقتی

وقتی درمن جاری می شوی 

من ازخود تهی می شوم 

باران می شوم تا بردریا ببارم




یکشنبه دوم آذر 1393
ن : به قلم آوا

پهنای خویش

عادت داری به دورشدن 

 بایدفاصله ات رااندازه بگیرم  

 دورترکه می شوی 

 فاصله پهنای خویش رابرچهره ام می افکند 

 عاطفه سقوط می کند 

توبه نداشتنم عادت




یکشنبه هجدهم آبان 1393
ن : به قلم آوا

یاد آ ن روز

  

تمام حرفات نیرنگ  

دیگه تو دلت جای ندارم 

سخت اون روزای سرما 

سختی دلتنگی درما 

توهمون روزاکه من گمت کرده بودم 

دل من آشفته ترشد  

تو می شدی دورتر ودورتر 

فصل بی رنگی من بود 

فصل بی توبودن 

دیگه معنایی ندارد انگار 

روزهای قبلی وقبلا  

تومثل یه رویا 

مثل اون پرنده 

می دهی به من دوتا بال  

کاش می شد  تورادید

تویه لحظه های غمگین 

تویه اون لحظه که حسرت 

می شینه ساکت دردل من 

دل من باز یاد تو کرده

یاد اون روزها گذشتند 

من شدم تنها بدونت 

حس وحالی هیچی دیگه نداشتم 

دیگه حتی اون روزها که 

توبرام صبرمی کردی تا من بیام  

دیگه اون حسه چرانیست 

همیشه یه حسی بودکه 

هردومنتظر می موندیم 

مثل شوق باهم بودن  

انتظار دلهره ی ما

هرچقدرصدات زدم  من

توهرگز من وندیدی 

توهرگز نخواستی باشم 

عشق من ساده وصادق 

عشق من باتو می مانه 

من اگرپردردم 

من اگرساکت وسردم 

بی خیال مهم اینکه تورادارم  

وقتی دلت یهولرزید 

بدون من همیشه عاشقت هستم 

یعنی هستی من هستی 

من به یاد توماندم 

تونبودی نخواندی 

عاشقانه باتوخواندم 

تویه لحظه های سرد 

خط به خط تو یادگاری 

باخودت نگفتی اما

چرابعداین دلتنگی  

دیگه خاطری برات نمونده 

من اماهنوز بی قرارم  

 باتو می مانم.




جمعه نهم آبان 1393
ن : به قلم آوا

تماشاکن

این شعر راممکن است هرکسی درقالبی تلقی کنه اما این شعردلنوشته ایی که به شعرسپیدنزدیک است. 

اشعارم روبه تباهی ست

شعرم لم داده به

 جایی تریاک می کشد

پشت این حواشی

خیره  به ناکجایی

باورندارم قاطی قصه شد ه ایی

ودرقاب حافظه ی من جا گرفته ایی

دلم پر می کشد به سویت

بیاتماشاکن

امان ازاین نقاشی

همین که روبرویم دست به سینه ایستاده ایی

یعنی دودست داردتلاقی

باید تورادید

تاهرکجا که باشی

آسمان نم نم بارید

وقتی نمی شودفراموشت کرد

بایدحتی ازاینجاگذشت

وقتی نباشی

دیگرهیچ پاییزی نمی تواند بهاریم کند

وقتی فصلهای حضورت خط خطی ست

هنوزپاییزم بنگرکه برگهای

خاطراتت آرام آرام می ریزد

وقتی ازحجم نبودنت تمام فضای بغض آلود

مرا گرفته

دیگرهوای پرزدن نمی ماند

تونباشی باش

من ازهستی ات هستم

راهی نیست جز یادت.

 




جمعه دوم آبان 1393
ن : به قلم آوا

دکلمه ی شعردوست داشتن تو

باسلام دوستان عزیز برای شنیدن دکلمه ی  دوست داشتن تو به اینجابروید

دوستان به دلیل سرماخوردگی صدایم کمی گرفته  عذرمی خوام .

 

دوست داشتن توجریانی ست دائمی درطول زمان

ودرهرجغرافیایی بامن است

دوست داشتن تومثل نفس کشیدن می ماند

من هرروزنمی توانم اکسیژن راازگردوغبارهوا

تصفیه وتنفس کنم

دوست داشتن توحالتی شبیه به این

باروزمرگی ام عجین شده است

پس ببخش مرا

که من بی استعدادترین انسان این سیاره ام

درگفتن دوستت دارم

 

شعراز"فاضل شاهچراغ"




سه شنبه بیست و دوم مهر 1393
ن : به قلم آوا

درگوش ما خواند ه اند

تاریک شده ایم ازشدت نور

نمی دانم ماراپیچانده اند

یا درخود می پیچیم

حرفشان رارسانده اند؟

درگوش ما خواند ه اند

بار بسته ام خودم را

بزودی

می کاهم ازشدت نور

مسافری بی چمدان شده ام

گم می شوم در زوزه ی هیچ




سه شنبه پانزدهم مهر 1393
ن : به قلم آوا

دکلمه ی یادتو

برای مشاهده ی دکلمه ی اول به اینجا بروید

برای مشاهده ی دکلمه ی دوم به اینجا بروید

 

متاسفانه به دلیل کم حجم بودن فایل صوتی دکلمه ی دوم را هم گذاشتم.




یکشنبه سیزدهم مهر 1393
ن : به قلم آوا

شوق مثل

تلخ مثل بی طاقتی ابرو هات 

شوق مثل دل چاک چاکت

دیدار ی لبریز ازسرودن

وقتی ماه نقش درآب

می شود

جرینگ جرینگ پای قرار

برخیال خواب ما نقش می بندد

بازدلتنگ شده ایی؟

ساعتت رابا ساعتم کوک کن

تا آسمان باران بگیرد

وفصلی دیگربروید

بیا سراغ ازباورآیینه بگیریم

تا ماندنت را

بیابم

وتاخیالت

پیاده بیایم




شنبه دوازدهم مهر 1393
ن : به قلم آوا

آسمان ابری ومن بارانی

این شعرنزدیک به شعرنیمایی است

امیدوارم خوشتان بیاد

 

آسمان ابری ومن بارانی

آسمان توطیه ی چشمانت

چشم تو صاعقه ایی می خواند

آسمان ابری ومن بارانی

دل من خسته وغمگین

حالا

پرحرفم

دل تو بی رحم است

من وتو زمزمه ی پرحرفیم

ساکت اما گاهی پردردیم

توکه پنجره راهی بستی

به خیالت دل من آرام است

باز کن پنجره را

چشم تو بی رحم است

این که می بینی طوفان نیست

یادتو می چرخد

یادتومی خندد

یادتو می بلعد

تو ببین من چرابی رنگم

شاید این فصل به من می خندد

شاید این فصل مرا می بلعد

شهر من رویایی است که درآن خوابیدم

وتوهستی دربش

وتوهستی قلبش

آسمان جرات دیدارتو بود

آسمان مال توبود

شهرمن چون شیری است

که تو رامی بیند

می خوابد!

شاید درکلاسی دیگر

درشعری نمناک

می نویسم باران

چشم دیدارتو بود

آسمان سهم تو بود

آسمان مال توبود

 




شنبه پنجم مهر 1393
ن : به قلم آوا

دکلمه ی گاهی میان من وتو

سلام دوستان برای شنیدن دکلمه گاهی میان من وتو به اینجا بروید


پنجشنبه سوم مهر 1393
ن : به قلم آوا

گاهی میان من وتو

گاهی میان من وتو

فاصله می افتد

میان پروازوسکوت

بادوپنجره

گاهی که چشمهایت رامی بندی

شعری ازقلم می افتد

وبرگی بی صدا بی نشان

دورمیزی راکه چیدم

تونیستی

ومیزچه تنهاست

لای کدام دفترقایم شده ایی

که ابرهایش قصدن باریدن ندارد

می پندارم شایدبشود

توراپشت یک ترنم سبز

باخیالی ازگل های سپیددید

مرابه ملاقات خودببر

شایددرفصلی

ازانگیزه

زیرباران

چترراخاموش کنیم

وچراغ ها

تاریخ یافتن ما رامانوربدهند.




شنبه بیست و دوم شهریور 1393
ن : به قلم آوا

صادق بمانی

به چشمانت بگو عاشق بماند نازنینم

به لبخندت بگو شاعر بماند بهترینم

توگفتی باوفایی صادقی بامن بمانی

به احساست که می مانم به پایت من همینم.




دوشنبه هفدهم شهریور 1393
ن : به قلم آوا

می روم

می روم امابدان درخاطراتت سوختم


دلبرم شایدزمان رابانگاهت دوختم

 

روبه راهم راهمان راباغرورت ساختم


باسکوتی پرزبغض درپیش چشمت باختم

 

می روم باشعرتان ازجان ودل خلوت کنم


دفترم رابانبودت پرکنم تابه اشک سردهم

 

بی صدا رفتم بخوان شکستم راکمی


ساده بودم بی گمان دل به نامت شدهمی

 

روزرفتن راوداع ای که چشمت بی وفا


ای دلت ازتکه سنگ بادلی کردی جفا.




دوشنبه دهم شهریور 1393
ن : به قلم آوا

آرزوهای مارابه سرگردانی

+1
  

آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


من بی تو وخاطره


آری آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


حالامن وتو وآرزوهاسرگردان یک مجموعه ایم


آری آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند.

حالا چه زودمن وتوتبدیل به مای بی هم شده ایم


وتوبی من ومن بی تو چه سرگردانیم


آری


هنوزمابه دنبال آن نیمکتی


هستیم


که هیچکدام نمی دانیم


شایدسالیان است که دیگربه آن سرنزده ایم


آری نازنین


آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند


جای من وتوخالی.




شنبه هشتم شهریور 1393
ن : به قلم آوا

تصویرروشن

سالهای کودکی ام آبی روشن بود

حالا سالها

به دنبال تصویر روشنی می گردم که شایددرطاقچه ی

خاطراتم مخفی کرده ام.




شنبه یکم شهریور 1393
ن : به قلم آوا

دلم وقتی

دلم وقتی که می گیردصدایت می کنم باران

تومی شوری نگاهم راثنایت می کنم باران

رها ازغصه بربالت سبک ترمی شوم اینبار

غباری هم که برخیزدزلالت راندایت  می کنم باران




چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393
ن : به قلم آوا

شعردرخواستی-توراهرچی صداکردم

یه روزی دل اسیرت شدتوخندیدی شدم تنها

توراهت روکه می رفتی شدم عاشق ولی بینا

توروهرچی صداکردم وجودم رونمی دیدی

چه روزایی برایت گریه ها کردم نفهمیدی

هنوزم منتظرهستم هنوزم من یه وابستم

که برگردی ببینی قاصدی بی راه ودلبستم

یه روزی دست تقدیرت سپردی دست  پربارش

توحق داری عزیز م من یه بی پولم یه بی کارش

شکستم باردوم ازنبودت وقت رفتن هم

ولی من فکرچشماتم که روزی مابشیم باهم

مگرچشمای پردردم ندیدی هی عقب رفتی

رقیبم روچراواردبه جنگی بی ثمرکردی

توفکری هی گذرکردی که دوری می کنی عمرم

یه تصویری که دارم تاابدروزی بشی همدم

حقیقت تلخه اماشاهدی دارم دلم حالم

نوشتم تابخونی تابدونی حال واحوالم

چراتانذرحاجت روکه بستم بی صدارفتی

خداروهی صداکردم نشدراضی جفا کردی

قسم می دم توروباقصه ی تلخم که دلتنگم

قسم می دم نگاهی ازدلت کن بی تو بی رنگم.

 




شنبه یازدهم مرداد 1393
ن : به قلم آوا

طرحی می خواهد

طرحی می خواهد


و از درون


روزنه ایی می شکفد


انگشتانش را به دسته ی


نیلوفر می سپارد


و پله پله از خوشه ی گیلاس بالا می رود




سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393
ن : به قلم آوا

گریبانم

صدایم کن که گریانم به دامت من گرفتارم
تو رفتی چشم دل بستی و دوری شد سزاوارم

نمی دانم گمت کردم و یا هی گم شدی در من
تماشا کن که شوقی پر ز حسرت شد گریبانم




شنبه بیست و یکم تیر 1393
ن : به قلم آوا

می خواند

درد دارد این  نسخه  های  بی درد


که  می  پیچی

 
سادگی  های  مرا ببین


تازگی ندارد  شوق  ماندن

آرزوهای  بی  پروا


می رود آن  روزها

و می آید چه  سود


بزودی  می خواند چشم  دیروز

این  روزها


و من  باید از نو

بنویسم  دوباره

و سکوت  سکوت  سکوت  که

هیچ  وقت


باطل  نمی شود


با یک  رویای  بی ترنم  خالی


که  به  خیال نزدیک  است  درگیرم


و امروز چه  خالصانه  حقیقت  در اغوش  تزویر است

و من  هنوز چه  بی ریا می  نگرم  ناباورانه  به


دریایی  که  از جنس  مهربانی ست.




پنجشنبه نوزدهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

تاتوبتوانی-شعرقدیمی

اشک عشق اهنگ تو من

چه شباهتی باهم داریم


وچه اتصالی ست

بااهنگ عشق تو واشک من


واشک من باچنگ ضربه های گیتار دردست تو

چای دفترغزل سربه هوایی روی میزتوست

دست زخمی من ازچیدن زیباترین گل


وکفش های پاره ای که راه طولانی


راطی کردند

تاتوبتوانی


درکنار

گل درخت وپروانه بنوازی


وصدایت رادرهواپخش کنی


وبپیچانی

تابه نزدمن اید

ومن صدایت رابه چکاوکان وپرندگان برسانم.




پنجشنبه نوزدهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

کوه خمید-شعرقدیمی

وقتی تو رفتی
ستاره رفت
غزل کم رنگ شد
شب گریست
صبح به انتظارنشست
مهرگریخت
اشتیاق خوابید
دلبستگی دوید
اشتی خزید
لبخندرمید
اسمان کبودشد
من به تو نرسید
دریارنگش پرید
نامه به مقصدنرسید
عشق عزلت گزید
روزها بی تو پوسید
عشق درکوچه ندوید
بهارکوچ کرده بود
خزان سررسید
ماهی دردل دریانرقصید
شراب بی خوابی کشید
اسب عقب کشید
سبزه رنگ باخت
فاصله بیچید
کوه خمید
بلبل یتیم شد
غنچه وانشد
صدابه گوش چکاوک نرسید
قاصدک رفت وبه دیارنرسید.




چهارشنبه هجدهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

برای رفتن




چهارشنبه هجدهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

شعرقدیمی

حالم گرفته پریشانم می خواهم خلاصه کنم


چندروزیست کابوس میبنم که می دوم اززندگی

بریلندای ساختمانی ایستادم ودیدم


ساختمان دیگری نیست


همانجا گریستم


مبهوت ماندم


ودرنهایت خواب غوطه ورشدم.




شنبه چهاردهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

خالی زمهر

ای دل پریشانی چراتنی ازتنهایی شدی

درکنج زندانم سکوتی پرمعمایی شدی

پروازدل خالی زمهرنایی ندارد یک دمی

ازسادگی یادلخوشی بلبل تومانایی شدی




دوشنبه نهم تیر 1393
ن : به قلم آوا

گاهی

دلتنگ دیدارت شدم از خاطره چیزی بگو
درخاطرم رویای محسوس منی دل رابجو

چندی تودوری می کنی چیزی بگومی دانمت

بنگرکه محتاجم توراای رهگذرمی خانمت

دایم صبوری می کنم تاکی توهستی رفتنی
حالا بگو بی من کجا؟ داری تو هی لج می کنی؟

گاهی شبیهم می شوی طوری صبوری ساکتی
گاهی  برایم می نویسی ساعتی

فصلی که می سازدبرایم ازدوچشمت خاطره
راهی برایم می شکافدازدوبال پنجره

درراکه می بندی دلی به انتظارت می تپد
شاید ندانی از تو دل کندن به سختی می شود




سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393
ن : به قلم آوا

روبه روی من

رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

           با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

                      آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

                                     نگاه تو جواب شد

              

                                                 روبه روی من فقط تو بوده ای

 

از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

                             باغ شد

از همان جرقه ای که

                            چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

            از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز

 

                                  روبه روی من فقط تو بوده ای

 

من درست رفته ام

در تمام طول راه

دره های سیب بود و

                    خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زادروز دل

        ترانه

                   چشمک ستاره

                          پیچ و تاب رود

 

هرچه بود٬ بود

فرصت شکستگی نبود

در کنار من درخت

                     چشمه

                     چارسوی زندگی

روبه روی من ولی

         در تمام طول راه

                روبه روی من تو

                           روبه روی من فقط تو بوده ای

محمدرضا عبدالملکیان




شنبه بیست و چهارم خرداد 1393
ن : به قلم آوا

توادامه داری

نگاه من به تووسیع است
توادامه داری تابی کران
می نشینی دراعماق صفحه
هی می خندی
بی خیال اینکه
دستی می لرزد
دستی می رقصد
ومدام می خوانی
ومن بغض کرده ام
چندبارگفتمت هی نخوان
مراخواب نکن
وذهنم راپرازآهنگ صدایت نکن
آفتاب خیال تو وبی قراری من
هرگزنمی خوابد
می دانی توهمانجابمان
لای شعرهایم
لای کاغذ های بیداری
مثل یک قصه  می مانی
ومن هی سرک می کشم به این قصه
نه من راه خروج ازچشمانت رابلدم
نه توبی خیال ازنشانی من
اماتوکاری نکن
بیاچشمانت راببند
ولبخندنزن
تامن ازدوباره
شروع به نوشتن شعرنکنم
نه من شعرگفتن بلدنیستم
تنها لبخندت راترجمه می کنم
وازچشمانت قوت می گیرم
یادم باشدبه آسمان بگویم
حوالی توآرامترفرودآیم
مگرنمی دانی من ازچشمانت
می خوانم راز بی قراری دیداررا.




شنبه بیست و چهارم خرداد 1393
ن : به قلم آوا

خاطره ایی آبی

سرخی گل و سیب بر گونه هایش
چین چین لبخندش سراغ از باور
مهتاب می گیرد
برگه های عاشقی را ورق می زد
و تکه ایی خاطره ایی آبی
در آسمان نگاهش فرود امد.